پیامبر روزهای پاییز

روزگاری با یعقوب بودم و با یوسف ، أمّا ‌‌إمروز تنها و فقط با إبراهیم …

همان ابراهیمی که تو خوب حسش کردی و من خوب بویش کرده ام

بوی ابراهیم سوخته ام را …
و مگر وعده ندادی که به آتش نمی سوزانمت ؟!
مگر قرارمان این نبود؟
آن هم زمانی که تمام قلّه های عالم را از وجودم پر کرده ای
و همه ی تکه تکه های دلم را بر سر هر کوه آویزان کرده ای!
آه سمیرای عزیزم تمام امشب را به تو فکر می کردم . به دیروز ،
به چیزهایی که گفتی و به روزهایی که بر من و تو گذشته است …

کاش بودی و میدیدی که با خواندنت به اندازه ی هزار یعقوب گریسته ام

و اینکه تو را شریک نا خواسته دلتنگی تمام لیلاها کرده ام

و شریک خدایم در گنج هایش ، در عشق…
پس بدان اگر بهشت نصیبم شد، منتظرت می مانم

و اگرسوخته ی آتش نمرود شدم، یادت بماند که دوستت داشتم

و اینجا نیز همیشه به تو فکر میکنم و تو را می بینم
حتی اگر دیگر تو را  در آسمان کنعان نبینم
تو را می بینم حتی اگر چشمانم همچو  یعقوب جز یوسف چیزی نبیند
تو را می بینم حتی اگر تا آمدنت هزار پاییز دیگر فاصله باشد!