نمیتابی نمیخواهی نمی آیی

إهدنا الصراط المستقیم ولی چگونه؟!

وقتی یادت هبچگاه جگر نیم سوخته ام را رها نمیکند

و پای دلم را حتی در صراط عقل می لرزاند …

که امروزه روز، حدیث لعنتی شدن شیطان برایم حدیثی آشناست

که تو از ماندن برایم گفته بودی و مرا ایمان دادی که خدای منی!

تو مرا به خاک سجده انداحتی و حالا چگونه باور کنم

که دیگر مرا دوست نمی داری و لایق عشق خود نمیدانی؟!

و مگر این دل مجنون از تو چه میخواهد جز کرشمه ای؟!
 که ما از نعمتهای دو جهان تنها درد هجر تو را اختیار نموده ایم

گرچه میدانم مهر دلت را دیگر بر این دل تنگ نمیتابی نمیخواهی نمی آیی

پ ن : ما به خیال تو قانع نیستیم و دلیل دل ماسوختن ماست،

عاشق آن نیست که منت طبیب کشد و طالب درمان باشد …